تبليغاتX
من و دکترای حرفه ای فیزیوتراپی dpt - مهران در سرزمين گاليورها
ایجاد دکترای حرفه ای فیزیوتراپی dpt
مهران از آدم‌ گنده‌ها مي‌ترسد و هميشه از له شدن زير دست و پاي آن‌ها وحشت دارد. هر ارتفاع معمولي، مثل فاصله صندلي تا زمين، براي مهران شبيه دره‌اي عميق و ترسناك است و با همه اين‌ها، وقتي با زحمت خودش را به صندلي مخصوصش مي‌رساند و خودش را از صندلي بالا مي‌كشد، با خنده مي‌گويد: «زندگي را سخت نگيريد بابا!»

مهران از دار دنيا دو تا يار غار دارد كه بدون آن‌ها نفس نمي‌كشد: يك اردك و يك خرگوش.
مادر مهران مي‌دانست. وقتي مهران را دو ماهه حامله بود، دكترها با گوشه و كنايه به او فهمانده بودند كه مهران بچه‌اي طبيعي نيست؛ اما حرف مادر اين بود كه حاضر است غير طبيعي بودن فرزندش را بپذيرد: «مادرم مي‌گويد وقتي به دنيا آمدم قدم چهل و هفت سانت يعني سه سانت ناقابل از بقيه نوزادها كوتاه‌تر بوده. البته مادرم متوجه اين مسأله نشد. در اصل، به خاطر بي‌قراري و ناآرامي بيش از حدم، مرا پيش دكتر برد. دكتر بعد از وزن كردن و گرفتن قدم، به اصل ماجرا شك كرد؛ يعني به طبيعي بودن من.»

 

مهران را به بيمارستان كودكان فرستادند و آن‌جا انواع و اقسام آزمايش‌هاي ژنتيك را رويش انجام دادند.  اول شك‌شان بود به منگل بودن مهران. علتش هم دست‌ها و پاهاي پف‌كرده و پلك‌هاي ورم‌كرده او بود.مادر مهران مي‌گويد:«خدا، خدا مي‌كردم مهرانم  مشكل مغزي نداشته باشد. نمي‌توانستم ببينم بچه‌ام سال به سال از فرزندان ديگرم عقب بيفتد و هيچ هدفي در زندگي‌اش نداشته باشد.

پاي هر جور محروميت جسمي مهران ايستاده بودم و اگر خداي نكرده محروميت ذهني هم بود، باز هم پشت و پناهش بودم اما دعا مي‌كردم ذهن پسرم سالم باشد.  اما بعد، آزمايش‌ها نشان داد كه مشكل مهران چيز ديگري است. استخوان‌هاي مهران كج بود. استخوان‌هاي او از پهنا رشد مي‌كردند، نه از طول. در نتيجه، مهران همان قدي ماند و تبديل شد به كوچك‌ترين مرد ايران. در حقيقت، مهران  از بچه‌هاي عادي هم سن و سالش باهوش‌تر هم بود. پزشك مهران مي‌گويد، ضريب هوشي اين جور بچه‌ها بالاتر است.

همين‌كه مهران توانسته در اين شرايط سخت ديپلمش را بگيرد، خودش نشانه هوش بالاي مهران است: «خيلي وقت‌ها كم بودن نمره‌هايم به خاطر گوش‌هاي سنگينم بود. صداي معلم را خوب نمي‌شنيدم. خط بدم هم به خاطر حالت دست‌هايم باعث مي‌شد معلم‌ها نتوانند دست خطم را بخوانند و نمره‌ام را بدهند. زبانم هم مي‌گرفت و تن صدايم پايين بود. همين باعث مي‌شد تا در درس‌هاي شفاهي نمره كافي نياورم.»

«آن اوايل، تا پايان دوره دبستان، مي‌توانستم خودم راه بروم. عاشق فوتبال بودم، دايم با بچه‌ها توي كوچه فوتبال بازي مي‌كردم، حرف هيچ‌كس هم به خرجم نمي‌رفت. دكترها سختي راه رفتنم را در آينده نزديك، پيش‌بيني كرده بودند و به مادرم گفته بودند اتفاقي است كه بالاخره براي مهران مي‌افتد، اما اگر قبول كند مدتي آتل به پايش ببندد، اين مساله به تعويق مي‌افتد. مادرم همه تلاشش را كرد ولي نمي‌شد به پاي يك بچه شش هفت ساله عشق فوتبال، آتل بست. حالا قد آن بچه بلند باشد يا كوتاه! مهران، مثل همه بچه‌هاي ديگر، روز اول مهر به مدرسه رفت. روز اول مهر، براي مادر مهران خاطره‌اي دوست‌داشتني نبود. اولين برخورد مهران با اجتماع بود: «از نگاه‌ها مي‌ترسيدم. هنوز عادت نكرده بودم به بچه‌ام به ديد يك آدم غيرطبيعي نگاه كنند، اما خود مهران عين خيالش نبود. آن‌قدر هيجان زده بود كه تفاوتش را با بقيه بچه‌ها فراموش كرده بود.»

مادر مهران، پنج سال در دوره ابتدايي، هر روز صبح به مدرسه مهران مي‌رفت. در مدرسه مي‌ماند تا زنگ بخورد و تعطيل شود. آن‌وقت مهران را برمي‌داشت و به خانه مي‌آورد: «زنگ‌هاي تفريح مهران نمي‌توانست از كلاس بيرون بيايد. براي همين هم من برايش تغذيه مي‌بردم. گاهي اوقات هم بلندش مي‌كردم و به حياط مي‌آوردمش.»

چون قد مهران به ميز و نيمكت‌هاي عادي نمي‌رسيد، مادرش برايش يك ميز و نيمكت كوچك سفارش داد؛ يك ميز و نيمكت اندازه خودش. مهران از نشستن روي اين نيمكت احساس خاصي داشت: «خوشم مي‌آمد. بچه‌ها دل‌شان مي‌خواست مثل من براي خودشان نيمكت سوا داشته باشند؛ اما مجبور بودند سه‌نفره روي يك نيمكت بنشينند.»

مهران به خاطر خوش‌اخلاقي و بذله‌گويي‌اش دوستان زيادي دارد كه همه از دوران مدرسه برايش مانده‌اند؛ بچه‌هايي كه به خانه‌شان رفت و آمد دارند و نمي‌گذارند دوران خانه‌نشيني به مهران بد بگذرد. مادر مهران هم مي‌گويد: «مهران هم‌نشين خوبي است. به درددل‌هاي من گوش مي‌كند و با حرف‌هايش آدم را مي‌خنداند. مهران براي من يك نعمت است. من روزهاي سختي را گذراندم؛ روزهاي افسردگي و نااميدي. روزهايي كه صورت مهران فلج مي‌شد. دهنش كج مي‌شد و مجبور بودم او را به فيزيوتراپي ببرم. تا حالش درست شود و باز از نو. من در تمام عمرم، حتي حالا كه مهران براي خودش مردي شده، نتوانستم لحظه‌اي از او چشم بردارم.

مهران عزيزم مثل يك گل ظريف و حساس است، اگر آب ميوه‌اش كم شود، مريض مي‌شود و اگر از مقدار طبيعي بيشتر شود، باز هم مريض مي‌شود. با همه اين‌ها، مهران به من در زندگي هدف‌ داد و مرا از افسردگي بيرون آورد. من براي يك چيز زاده شده‌ام و آن هم سروسامان دادن به اوست. حالا هم فقط مي‌خواهم يك دختر خوب و مناسب براي همسري او پيدا كنم؛ كسي كه خيالم راحت باشد كه اگر روزي نباشم، هواي او را داشته باشد.
نگراني مادر مهران البته  تا حدودي بي‌مورد است. مهران خواهر و برادرهاي مهرباني دارد. آن‌ها او را دوست دارند، براي گردش بيرونش مي‌برند، هر وقت بخواهد او را در آغوش مي‌گيرند و او را جابه‌جا مي‌كنند، اردك و خرگوش مهران را روي تخم چشمان‌شان مي‌گذارند و از آن‌ها مراقبت مي‌كنند. شايد براي همين هر وقت به مهران مي‌گويي چه آرزويي داري، مي‌گويد:«هيچي، من هرچه خواسته‌ام خدا به من داده است.»

طي سال‌هاي بيماري مهران، مشكلات مالي خانواده را از پاي درآورده است. مهران بيمه نيست و همه خرج‌هاي بيماري او بر دوش خانواده است. كمك هزينه‌اي هم كه به اين خانواده مي‌دهد، حدود پنج هزار تومان در ماه است كه به جايي نمي‌رسد. تقاضاي مهران و خانواده‌اش اين است كه تحت پوشش بيمه خدمات درماني قرار بگيرند و بار سنگين هزينه‌هاشان كم شود.

جايي براي مهران
مهران آدم را ياد يكي از داستان‌هاي ادگار آلن پو مي‌اندازد؛ داستان مرد كوتاه قامتي كه با زني شبيه خود ازدواج مي‌كند و با هم خانه‌اي مي‌سازند در مقياس‌هايي متفاوت، ميزي كوتاه، پنجره‌اي پايين‌تر از سطح عادي، درهاي كوتاه و خلاصه خانه‌اي عروسكي كه با قد و قواره‌ خودشان هم‌خواني دارد. اتاق مهران هم كم از اين خانه رويايي ندارد.

دست مهران برسد!
جالباسي مهران، درست كنار در، در ارتفاعي بسيار پايين‌تر از حد عادي نصب شده لباس‌هاي كوچولوي مهران به آن آويزان است و همه اين‌ها به اين خاطر است كه دست مهران برسد. البته مهران براي پوشيدن لباس نياز به كمك دارد اما در آوردن و آويزان كردن لباس كار خودش است.

مهران بنشيند
صندلي مهران همان صندلي‌اي است كه روز اول مهر با آن به مدرسه رفت؛ يك صندلي كوچك با ارتفاع كم. البته مهران ديگر مدت‌هاست كه مي‌تواند روي صندلي عادي بنشيند و پشت ميز معمولي چيز بنويسيد. او از صندلي فقط براي تماشاي تلويزيون استفاده مي‌كند.

مسافرت‌هاي مهران
مهران روي ديوار اتاقش يك تهران دارد با يك عالمه كوچه و پس كوچه، باغ و مركز خريد و موزه. چون نمي‌تواند زياد بيرون از خانه برود و با دوست‌هاي هم سن و سالش گشت‌وگذار كند، روي نقشه مسافرت مي‌كند. هر روز يك گوشه تهران را كشف مي‌كند، شال و كلاه مي‌كند و به آن‌جا مي‌رود. خانواده مهران مي‌گويند مهران تهران را مثل كف دست مي‌شناسد و هر وقت فاميلي از شهرستان مي‌آيد، مهران را با خودش بيرون مي‌برد تا راه را نشانش بدهد.

آبي يعني مهران!
مهران استقلالي دو آتيشه است و تعصبش روي تيم استقلال به حدي است كه مادرش را هم استقلالي كرده است. بين آن‌ها و پدرش كه پرسپوليسي است، هميشه كل و كل بازي است. مهران به دعوت آقاي قلعه‌نويي به تمرينات تيم استقلال هم رفته و بچه‌هاي استقلال را از نزديك ديده است. جزو انجمن حاميان تيم هم شده و قرار است برايش كارت صادر كنند. ماجراي استقلالي شدنش را هم خودش اين گونه تعريف مي‌كند: «سال 72 بود. پنجم ابتدايي بودم و داشتم بازي استقلال و پرسپوليس را تماشا ‌مي‌كردم كه به خود گفتم هر كسي اين بازي را برد، طرفدار تيم او مي‌شوم. استقلال بازي را برد و من هم استقلالي شدم!» خانواده مهران اما مخفيانه مي‌گويند استقلالي بودن مهران ريشه‌دارتر از اين حرف‌هاست و ماجراي بازي پرسپوليس و استقلال را مهران براي اين تعريف مي‌كند كه پيروزي سال 72 استقلال را به رخ همه بكشد!

مامان بزرگ خرگوش، بابا بزرگ اردك!
اردك مهران هم قد و قواره خودش است و خرگوشش هم كه به شيده خانم معروف است، حالا ديگر سال‌هاي پيري‌اش را مي‌گذراند. مهران مثل تخم چشمش از اين خانم و آقا مراقبت مي‌كند و در مقابل، اردك و خرگوش هم حسابي هواي مهران را دارند و بغل هيچ كس غير از مهران نمي‌روند. روزي كه برادر بزرگ‌تر مهران اردك و خرگوشي را به خانه آورد، آن‌ها موجودات ظريف و كوچك و شكننده‌اي بودند كه همه مي‌گفتند مهران دو روز با آن‌ها بازي مي‌كند و بعد يا خود حيوان‌ها مي‌ميرند، يا مهران خسته مي‌شود. اما مراقبت‌هاي مهران به حدي بوده كه اين حيوان‌ها حالا از نظر سن و سال، بين هم نوعان‌شان ركورددار محسوب مي‌شوند. نكته جالب اين است كه اردك و خرگوش مهران، چشم ديدن همديگر را ندارند و اگر با هم تنها باشند، بلايي به سر هم مي‌آورند كه بيا و تماشا كن! دعواي اصلي‌شان هم سر صاحب دوست‌داشتني‌شان يعني مهران است.

مهندس مهران
مهران براي گرفتن قلم و كاغذ در دست‌هايش مشكل دارد، اين هم به خاطر فرم خاص استخوان‌ها و دست‌هايش است اما مثل آب خوردن تايپ مي‌كند. اين روزها هم مثل جوان‌هاي هم سن و سالش، در پاي كامپيوتر نشستن و استفاده از اينترنت افراط مي‌كند. او تازه 19 ساله شده و هنوز گرفتار تب و تاب نوجواني است. از كودكي دلش مي‌خواسته مهندس كامپيوتر شود، ولي وقتي پاي انتخاب رشته به ميان آمده، مثل خيلي‌ها ديگر علاقه را كنار گذاشته و رفته سراغ رشته‌اي كه مي‌گويند حالا بازار كار بهتري دارد: مديريت بازرگاني!
 
    
      
  
 

+ تاریـــــــخ 86/11/29 ساعــــت 12:58نویــــسنده فیزیوتراپیست- مانوال تراپیست فرجود شکوهی | داغ کن - کلوب دات کام

Google


در كل اينترنت
در اين سايت